تبلیغات
 ஜღکلبه ی چوبی ღஜ - داستانی از پری بر ف و یخ
دوستم تعریف میکرد که روز جمعه با خانوادشون به دیدن پدربزگشون میرن و وقتی شب میشه برمیگردن خونشون و پدربزرگ تنها میشه و وقتی میخوابه و لامپ ها رو خاموش میکنه یه دفعه صداهای عجیب غریب که شبیه صدای جشن وشادی بوده از زیر زمینشون میاد پدربزرگ بلند میشه میره ببینه چه خبره قایمکی از لای دیوار زیر زمین میبینه که جن ها جشن شادی گرفتن
بعد پدر بزرگه به پلیس زنگ میزنه و وقتی پلیسها میان ببینن چه خبره زیر زمین خالیه و سکوت خوف برانگیزی حکم فرما هستش
پلیسا به پدربزرگه میگن پدرجون حتما خیالاتی شدی ولی یکدفعه پلیسه غیب میشه
پلیسای دیگه میترسن، پدربزرگ وسایلاشو جمع میکنه تا برای رفتن از اون خونه اماده بشه
پلیسا هم به تاریکیه زیرزمین شلیک میکنن ولی فایده ای نداره
همه ی پلیسا به زیرزمین میریزن و از هیچ کدومشون دیگه خبری نمیشه
پدربزرگ هم میره خونه ی نوه هاش و دیگه سالهای سال کسی به اون خونه نمیره

تاریخ : جمعه 2 آبان 1393 | 12:12 ب.ظ | نویسنده : negin vaezi | نظرات

  • paper | قدس | قیمت ارز بازار آزاد